نویسنده:
Code 20
89/05/03
ساعت 13:15
امروز ، یعنی نه دیشب خیلی خوابیدم اما امروز صبح بازم خوابم میومد
. یه اتفاق جالب این بود که صبحونه بهمون عدسی دادن اما در عوض خونمونو تو شیشه کردن
...
صبحگاه رژه و دو دور دور پادگان بدو رو رفتیم
! نزدیک به 3 تا 4 کیلومتر بعدم تمرین رژه بعدم آب خوردیم ... البته اینا به این سادگی ها هم نبود یعنی از 5:30 صبح که رفتیم میدون صبحگاه تا ساعت 10 هیچ چیز نخوردیم ، 10 بهمون اجازه دادن آب بخوریم ، بعدم کلاسامون شروع شد .
کلاس دفاع شخصی با آقای میرزایی بود
که خیلی آدم باحالی بود و با اینکه کلاسش تو میدون صبحگاه بود اما اصلا نفهمیدم چطور گذشت ، بعدم کلاس مواد مخدر داشتیم تو معاونت که اون اصلا یه چیز دیگه بود !!!
ما فقط خندیدیم
... سرگرد بشیری سوژه ای بود با اون تیکه هایی که مینداخت
... طرف 27 سال تو سازمان زندان ها سابقه خدمت داشت و ذره ای برخورد ناشیانه تو رفتارش پیدا نمیکردی
!!! وقت تعریف انواع مواد مخدر شد و رسید به ناس که گفت یه افغانی اینو میخوره و بعد دیگه هیچی نمیخوره تا شب یه کلنگ بده دستش میبینی 10 متر کنده رفت زیر زمین
!!! اسمشو گذاشت سوخت اتمیه افغانیا
!!! کلی از مواد رو تعریف کرد ، منم یه سوال پرسیدم خوشش اومد ولی بهم مشکوک شد
، پرسیدم کانابیس جزء کدوم دسته از مواد مخدره
؟ یه نگاهی بهم انداخت و گفت دسته گراسیجات
!!! منظورش همون سبزیجات بود . خودم فهمیدم ! خفه شدم و تمرگیدم
!!!
ادامه دارد ...
() نظرات
نویسنده:
Code 20
89/05/01
ساعت 21:50
... همش آنلاین بودم
، اما هیچی ، هیچی ، جز یه pm اونم !!!BUZZ از توت فرنگی که اونم من سلام دادم اون !!!BUZZ داد ، تو GMG پیغام دادم ، هر کاری کردم ... بهش زنگ زدم ... اما بازم
.
امروز اومدم پادگان
، جالبه لحظه ای که اومدم تو ساعتم از کار افتاد
، تازه واسش باطری زده بودم !
بازم دیوار 8 متری و برج های 12 متری و چند کیلومتر سیم خاردار ...
اینجا احساس آرامش میکنم ! توت فرنگی هم مثل همه شد ، دلم پر از غمه ...
امضا ...
89/05/02
ساعت 08:35 صبح
امروز از ساعت 4 تا 8 صبح پست داشتم
، رفتم صبحونه و زود اومدم قبل از من رامین بود ، اومدم جاشو گرفتم و رفت .
ساعت 6 همه از آسایشگاه رفتن ... من موندم و تنهایی ، نخواستم به چیزی فکر کنم
، با اینکه سر پست بودم یه جدول درآوردم و داشتم حلش میکردم
، به نگهبان کلیدور هم گفتم حواسش باشه
، همه میگفتن پست صبح خیلی خوبه اما باز وقتی به من رسید ، ک . و . ن آسمون تپید
...
مثل اسب آبی ازم کار کشیدن
! نظافتچی ها پیچونده بودن ، اینا هم به من گیر دادن که نظافت دسته 1 ، خودمون رو انجام بدم ...
ساعت 8:30 هوتن اومد پست بعدی منم هنوز نرفتم ، اگه بهم گیر بدن میگم داشتم آسایشگاه رو تمیز میکردم ...
ساعت 10:05 صبح
!!!!!!!!!! اومدیم کلاس رزم ، معلومه این اصلا تعجب نداره ، اما تعجب از اینه که استاد اومد تابلو گفت اصفهانی ها کین همشون بلند شن ، خودشم اصفهانیه
، جالبتر اینکه شروع کرد چرت و پرت گفتن و خندیدن ! یه چیز کاملا متفاوت و اما در نهایت اومد گفت درس کمه و وقت زیاد همه بگیرن بخوابن !!!!!!!!!
ادامه دارد ...
() نظرات
نویسنده:
Code 20
89/04/30
ساعت 12:45 ظهر
امروز صبح دوباره صبحونه بهمون چیز دادن ، ازینا دیگه ... آها آجر !!! به خدا ... این دوستم که این بلاگ رو میخونه وایه دوره 150 میدونه آجر چیه
... آجر را در روغن خوابانده و در سلفون های قهوه ای رنگ پوشانده و به نام حلواشکری به سرباز بدبخت قالب میکنن ... آجر امنیت بیشتری داره از این ... من با این از رو کلاه زدم به سر علی ... علی تا دو روز سرش باد داشت
...
آقا ما صبح سردمون شد ، اومدیم پتو بکشیم رو خودمون ... خوب کشیدیم ، چشمامونم بستیم ولی همه جا روشن شد !!! بله درسته صبح شد ، این نگهبان کودن و اون پاسبخش گاگول ساعت 3:40 صبح روشنایی زدن !!! احممممممممممق ...
رفتیم رژه صبحگاهی کلی هم خوابم میومد ، اما چه حالی داد ، عاشق رژه ام ، ولی خسته کنندس !
تو مراسم صبحگاه مجتبی یهو از پشت افتاد اما دمش گرم اون پسر که پشتش بود بدون تابلو بازی مجتبی رو صاف نگه داشت ، مراسم صبحگاه یکی از سخت ترین کارای روزانه و حساس ترینشونه ، اما بنظرم خیلی واجب و قشنگه ، میدونین اگه مجتبی تو مراسم صبحگاه تابلو میشد کل گروهان یاسر تنبیه میشدن ! قانون اینجوریه ، تشویق برای یک نفر و تنبیه برای همه ، لااقل بهمون مرخصی نمیدادن ...
خلاصه آقا از حفاظت اومدن اطلاعات همرو تو یه برگه محرمانه گرفتن ، رژه دوباره ، یعنی دوباره شروع کردیم تمرین ، دهنمون سرویس شد ... کلی خسته شدیم و من آخرش اجازه گرفتم آروم برگردم و بدو رو نکنم . ناهار هم خوراک مرغ داشتیم ، جای توت فرنگیم الان بغلم خالیه ، دلم واسش خیلی تنگ شده ، اما سعی میکنم به چیزی فکر نکنم چون بدتر میشه ، نمیدونم به مامان زنگ بزنم یا نه ، نگرانم شدن ... اما دوست ندارم دلتنگ اونا هم بشم ...
89/05/01
ساعت 21:50
اعصابم داغونه ، نگرانم ، خسته ام ، پر از سوال ، چرا توت فرنگی ؟ مگه قول نداده بودی ؟ مگه نگفتی هرچی شنیدی باورت نمیشه ؟ حالم از رفیقام بهم میخوره ... لا اقل الان که تنهام نواس اینجوری میشد .
پنج شنبه ساعت 1 بعد از ظهر از پادگان اومدم بیرون ، سوار اتوبوسی شدیم که پادگان آماده کرده بود ، بچه ها کلی میخره بازی در میاوردن ، تا دختر میدیدن صوت و جیغ و از این داستانا ... تا ایستگاه مترو خیلی خوش گذشت ، رفتیم با علی 22 سیگار گرفتیم ، یه نخ روشن کردم و زنگ زدم به مامان ، گوشی رو ورداشت حرف زدم ، زنگ زدم به بابابم حرف زدم ، زنگ زدم به توت فرنگی ... REJECT ، زنگ زدم به توت فرنگی ... REJECT ، بازم ... REJECT ، زنگ زدم به بچه ها ... هیچکس ور نداشت ...
زنگ زدم خونه خاله که دارم میام اونجا ...
خونه خاله خیلی خوش گذشت ، دختر خاله کوچولوم رو هم دیدم ، آرنوش ، 10 روزشه ... همش آنلاین بودم اما هیچی ، هیچی ...
ادامه دارد ...
() نظرات
نویسنده:
Code 20
89/04/29
ساعت 13:05
بازم دلم یهو واسه توت فرنگی تنگ شد ، توت فرنگی عاجگتم میدونم دلت گرفته و عصبی هستی اما انتظار زیادی ازم نداشته باش ، الان داشتیم با محسن و هوتن و علی از دین اسلام و حمله عرب ها و نقص های دین حرف میزدیم ، به هیچ نتیجه ای هم نرسیدیم چون بازم مجتبی نزدیک شد ! مجتبی از کردستانه و سنیه .
امروز صبح بردنمون صبحگاه و رژه ، قبل از اون صبحانه بهمون کره و تخم مرغ دادن ...
رژه رو دوست دارم چون خیلی ریتم جالبی داره ، موزیک مارش منو یاد ریمیکس های خودم میندازه ، مراسم پرچم ، رژه گروهان های مسلح و غیر مسلح و ایستادن زیر آفتاب که احساس مسئولیت میده بهت ! تمرینات این داستان از نیم ساعت دیگه دوباره شروع میشه .
یواش یواش دارم خسته میشم ...
ساعت 18:00
آقا ما که امروز در رفتیم ! یه هو به کلم زد ، البته پس از کلی بررسی و چکاپه فرماندهان محترم به این نتیجه رسیدم که اگر یه آدم رو به موت باشه اما تابلو بازی در نیاره اینا کلی بهش حال میدن ، منم الکی سر رژه بعد از ظهر خودمو زدم به بیحالی اما نه خیلی تابلو خلاصه آقا یهو رفتم پیش جناب زنگنه ...
برم WC احتمالا میام بقیه اش رو مینویسم ... یعنی میخوام برم صد دستگاه ...
ساعت 22:07
نشد بعد از صد دستگاه بیام آقا جداً مریض شدم ! ساعت 6 بعد از ظهر رفتم WC تا 6:40 بودم WC !!! بعدم اومدم سر صف ، امروز نوبت نوشابه من بود رفتم نوشابه رو گرفتم و بعدم شام ، آره دیگه سرباز تمام شدیم ... شام ساچمه پلو ، البته خدایی ساچمه پلو
<<<<<<<STOP>>>>>>>
( کهنه سرباز با خود میگفت ، چون صلح فرا رسد ، محبوب خویش را ، میبرم تا لب دریا ، که هرگز ندیده است ، تا قلبش سرشار شود از کشتی ها ، اما چون صلح فرا رسید ، نخل زیتونی رسته بود از میان خون بیکران ) << شعر از علی 22 >>
البته خدایی ساچمه پلو هاشم مسجدیه و باحال ...
خلاصه اینکه اتفاق خاصی نیافتاد جز آب شدن ظرف نوشابه توسط رد شدن فرضیه آب جوش از نابقه پوریا 20 و تاییدیه چرند بودن داستان از علی 22 و مشاهده نمودن شئ به ف . ا . ک رفته ،راستی کلید علی 22 واسه واکس زدن پوتینامون گم شد ، که به حول باطری الهی یه آشخور گفت " این چیلید واسه چیه ! " منم که کلا دارم ترک میشم گفتم واسه دوستمه خودم بش میدم ...
" خوابم میاد ک . س . ش . ر نگو ، قعلاً " ... 22 زر میزنه میگه خیلی هم دویدی که حالا خوابتم میاد !
() نظرات
نویسنده:
Code 20
89/04/28
ساعت 17:40
ای خدااااااااااا...آقا این پای من رسما از دست رفت یعنی نه پام از پا افتاد ! آقا کجای دنیا دیدین آدمای معمولی رو بعد از 2 روز آموزش ساده ببرن 3 ساعت بدوونن اونم دوی نظامی و ریتمیک و فوق سنگین و منظم ، بعدم تو آفتاب بنشوننت بهت آموزش بدن ! آخه هوشنگم باشی نمیفهمی ، چون نه حالشو داری و نه گوش شنوا ... اما اینجوریاس دیگه اومدیم آدم شیم ! (هالک شیم)
ساعت 18:15
اومدیم بنویسیم که نشد ! برم شام ...
ساعت 22:00
همین الان شیپور خاموشی خورد ، دقیقا یک دقیقه پیش بهمون حمله شد ! فرمانده گلزاری با 3 نفر دیگه که نمیشناختم اومدن تو البته یه دونه از اونا واسم آشنا بود ، همون آشخور در نقش فرمانده که صداش شبیه بوق اتوبوس بوده !
آقا اومدن تو دیوونه بازی منم در نقش خواب اما فرنچم وا مونده بود ! ( فرنچ همون پیراهن نظامیه ) فرمانده گلزاری منو ندید منم مثلا خواب بودم شانس آوردم برنگشت . خودمم گیج شدم ، باید خیلی خسته باشم اما دقیقا یه زمان خاصی خوابم میگیره و زمان خاص بیدار میشم ! روزی 4 ساعت خواب ! فکر کن !
امروز دلم زیاد گرفته بود میخواستم با فرمانده توکلی درد و دل کنم بهش میاد با تجربه باشه و حرف آدم و بفهمه ، آخه خودش گفت ما مثل برادراشیم ، خداییشم تا حالا هیچکدوم از فرمانده ها چیزی بهم نگفتن ، خوب منم ملیجک بازی در نمیارم .
الان صدای فس فس علی رو شنیدم ، حالش گرفتس قاطی کرده از اینکه یه نمره کوچیک شده ! راستم میگه شده 22 ، مثل من حدودا ! اینجا من و اون شبیه داداش شدیم دو تا داداش خطرناک تو آسایشگاه دسته یک گروهان یاسر از گردان یکم ، تخت 22 و 20 دقیقا کنار پنجره جایگاه سازمانیه گروهان تو گردانه ، زیر نور سفید اون لامپ گازیه .
آها راستی فرمانده گلزاری اسمش پوریاست فقطم امروز بهم گیر داد اونم نه گیر ، یه چی گفتم اونم یه چی گفت ، دوست داری بدونی ؟ خوب گفتم " ما رو میبرین میدون موانع ؟ " اونم گفت " دعا کن نبرمت اونجا چون هر بار یه دست و پا شکسته میده " !!!
الان با علی از همه چی گفتیم از میریم که دوستش بود تا زلیخا که ولش کرد ،منم از آشنایی با پرستو گفتم ...
انگشت شصت پای چپم بی حس شده ، دقیقا دو روزه که بی حسه ... !
توت فرنگی جاش خالیه ، مامانم جاش خالیه ، پریا جاش خالیه ... راستی دختر خاله دار شدم و ذوق دارم این هفته برم تهران واسه اولین بار ببینمش ، البته امیدوارم بهم مرخصی بدن ...
خواب ...
امضا ...
() نظرات
نویسنده:
Code 20
89/04/28
ساعت 12:43 ظهر
کلی خواب دیدم تو اون یه چرتک ! از مامان گرفته تا پریا و بابا لب ساحل و پرستو ! بیدار شدم و دوباره یه چرت دیگه زدم ، اینباز فقط خواب توت فرنگیرو دیدم ، رفته بودیم آفتاب بگیریم با همون صدای دینگ دینگ هی میزد پشتم ، یادش بخیر ، بهش زنگ نزدم و میدونم دلش گرفته و خیلی احساس بدی داره اما اصلا نمیخوام باهاش حرف بزنم یعنی نمیخوام با هیچکس از اون بیرون حرف بزنم چون میدونم دلم بیشتر میگیره ، میخوام جداٌ بشم همون رباتی که اینا میخوان بسازن تا این 2 ماه بگذره ، شاید این فاصله ها باعث بشه بتونم به خیلی چیزا فکر کنم به اشتباهاتم به اذیت و آذارایی که به خانوادم دادم ، به خودم و به اونایی که دوسشون دارم دادم و حتی توت فرنگیم ، اونم اذیت شده و الانم داره اذیت میشه اما بهترین شرایط همینه !
امروز صبح بیذار شذیم و بازم صف شدیم و رفتیم صبحونه ، خوب بود ، عسل با شیر و کره و طبق معمول یه نون لواش ، دیگه زرنگ شدم لیوان و چای و قند میبرم ...!
یه صبحونه کامل بعد از پستی که دیشب دادم ، از ساعت 10 تا 12 شب اولین پست آسایشگاه جدید ! بازم میگی من بد شانس نیستم ؟ خلاصه اینکه یه ذره خوابم میومد اومدیم یه چرتی زدیم و تخت رو آنکارد کریدم و اومدیم صف و بدو رو چند تا دستور جدید رو یاد گرفتم و همچنان باسنم واسه نشستن راحت نظامی روی آسفالت داغ درد میکنه اما خدایی بدن همه داره عین ضد گلوله میشه ، ظاهراٌ توان همه نوع سختی رو باید داشته باشیم ! اولا میگفت هفته اولش سخته اما حالا میگن فقط تا میان دوره سخته ! ...
میدون صبحگاه بودیم که کلی سوال پرسیدن از همه چی ، آقا هیچکدوم شامل حال من نبود ، ظاهراٌ باید عین یه وظیفه معمولی خدمت کنم اونم سخت ، مهم نیست چون چه سخت چه آسون باید بگذره ! من چه جالب شدم ، از این جمله ها بلد نبودم اما ظاهراٌ زورکی یاد گرفتم .
جلو گردان به صف بودم که گفتن اونایی که موهاشون بلنده خودشون بیان بیرون منم عین بچه آدم اومدم بیرون ظاهراٌ ماشین آرایشگاه اونم مدل گوسفندی فقط شامل حال من شد ( با توجه به سخنان بالا ! ) اینم طبیعیه خوب من آدم بدشانسیم دیگه ، شاید بخوام تو کتاب گینس رکورد بزنم !
بازم میگم اینجا زمان داره زود میگذره ، یه جورایی عجیبه ... روزا دیر میگذره اما ساعتا تند ! ...
() نظرات
نویسنده:
Code 20
89/04/28
ساعت 00:20
امروز با علی در مورد اینکه کی نحس تره صحبت میکردیم ، نتیجه نهایی خیلی زود بهمون اثبات شد ، چون ...
قبل از شامگاه رفتیم صد دستگاه ( توالت پادگان ) اونجا برق نبود ، علی رفت کارش رو کرد و اومد بیرون برق اومد آقا جاتون خالی ماهم یه 20 دقیقه ای اون تو چسبیدیم .
ثابت شد من از علی خوش شانس ترم اما ... تو مراسم شامگاه سرکار گلزاری یکی از همون لباس پلنگی پوش ها که روز اول فکر کردیم این فرمانده کماندو هاست اومد و گفت کد 20 ( من کدم بیسته ) ساعت 20 الی 24 امشب پست ب اولا ، بعدش گفت کد 21 ساعت 12 شب تا 4 صبح و کد 22 ( علی کد 22 ) از 4 صبح تا 8 صبح فردا ...
تو صف من و علی به هم نگاه کردیم و کم مونده بود بترکیم از خنده ، بنده خدا مجتبی که تخت زیریه علی خوابه کدش 21 و بین من و علی گیر کرده ... حالا بقیه اش رو فردا مینویسم خیلی خوابم میاد تازه از پست اومدم .
امضا ...
89/04/28
ساعت 04:45
باورم نمیشه تشنه خوابم اما دیگه نمیتونم بخوابم ! سیستمم داره شبیه ربات میشه ... خیلی خسته ام ، یه ساعت بیشتر وقت ندارم میرم یه چرتی بزنم .
ساعت 12:43
کلی خواب دیدم تو اون یه چرتک ...
ادامه دارد ...
() نظرات
نویسنده:
Code 20
اینو اون روز اولی که هنوز نه دفتر داشتم و نه خودکار نوشتم ... پشت کاغذ اطلاعات اعزام که همرام بود و با یه خودکار که از یکی از بچه های همشهریم گرفته بودم .
89/04/24
ساعت 23:30
الکی پامرغی !
تو سالن آمفی تئاطر ثبت نام و فلش مموری گم شدم تو جیبم بود و مامورای گشت نیروی پادگان پیداش کردن ! اینا دست گنج یاب رو هم از پشت بستن .
درسته اینجا پادگان شهید کچوییه کرجه همونطور که از اسمش پیداست تنها مرکز آموزش سازمان زندان های کل کشوره ( اینارو با فریاد واس میخوندی عین همون لباس پلنگیه ) داشتم میگفتم اینجا تنها پادگان آموزش زندان های کل کشوره ، پس ببین چه شیر تو شیریه ... کرد و عرب و فارس و طبری و گیلکی و تهرانی و اصفهانی و جنوبی و آذری و خلاصه آقا یه همزن برقی هم نمیتونه اینا رو با هم قاطی کنه !
دیشب ساعت 22:20 خوابیدیم ساعت 03:30 بیدار !
2 دقیقه دستشویی ! آقااااا من انسداد روده دارم !!!
45 دقیقه راحت نظامی نشستیم ، همه که بلند شدن لنگ میزدن ! میتونی خودت امتحان کنی ...
همه کچل یه سری هم فشن !
من رو تخت بالایی خوابیدم ، طبقه پایین هم سعید میخوابه البته نه خودش میخوابه و نه میذاره من بخوابم !
دلم واسه خونه یکم تنگه ... واسه توت فرنگیم هم خیلی تنگ شده ...
امضا ...
() نظرات
نویسنده:
Code 20
اونجا هیچی نمیدونستم ، نه اینکه چه بلایی قرار سرم بیاد نه اون لباس پلنگیا کین ... امروز 31 امه ماهه از امروز هر آخر هفته خاطرات هفتگیه پادگان شهید کچویی رو اینجا میذارم ... از دهن یه سرباز معمولی ... یه تجربه ای واسه تو که میخوای سرباز زندان شی ... امیدوارم هم به دردت بخوره هم خوشت بیاد ... من دست به قلمم اصلا خوب نیست ...
89/04/27
ساعت 13:25
دیروز خیلی سخت بود ، نزدیک 10 ساعت توی آفتاب یا ایستادیم یا نشستیم !
آخر شبم آقا هی خشم شب ، هی خشم سر شب ! هی خشم نصف شب !!!
خلاصشم دیشب اومدم آسایشگاه یه چیزی بنویسم که نفهمیدم کی خوابیدم ! یادمه ساعت 10:30 بود .
صبح با داد و بیداد اون پلنگه که خیلی اسمی بازی در میاره بلند شدم ، ما امروز گروهان بندی شدیم و یکم وضعیت بهتر و تا حدی آزاد شدیم اما هنوزم خسته ام . گردان یکم ، گروهان یاسر ، کد 20 ... از عدد کدم خوشم میاد کلا با محیط اینجا آشنا شدم جوش با اینکه خشکه و نظامی اما جالبه !
امضا ...
89/04/27
ساعت 16:30
یه جورایی با اینکه اینجا همه چیز سخته اما ظاهرا زمان زود میگذره ، سرجوخه ها آدمای به ظاهر خشنین اما بهشون میاد خیلی با حال باشن ! اون هیولاهای آدمخورم بلدن بخندن ! خودم تو دفتر منشی دیدم .
الان داشتم با علی هم اتاقیه جدیدم حرف میزدم البته تواین آسایشگاه 74 نفریم ، این علی تخت بغلیم میخوابه ، خیلی آدم درستیه از همه چی حرف زدیم ... از هنر رئالیسم تا پانک راک و نامجو و کافه تمدن ، خلاصشم رسیدیم به طلاق من و جدای علی از دوست دخترش بعدشم شد حرف دوست دختر بازی . رسیدیم به گلد کوئست و سوخت دادن ، از این ورم محمد داره هی میلمبونه " لمباندن به معنای کوفت کردن میباشد " رامینم به ما چهار تا نخود کیشمیش تعارف کرد ، حالا هم دو دقیقه استراحت میخوام به شعر علی گوش بدم ...
ساعت 18:10
بیست دقیقه دیگه باید بریم صف واسه شام !
ساعت 18:30
باید صف شیم واسه شام عین طوله سگا !
امضا ...
89/4/28
ساعت 00:20
" شب اول تو آسایشگاه جدید "
ادامه دارد ...
() نظرات